تبليغاتX
بانوی سرما

بانوی سرما

 
 
About Me

سلام دوستای مهربون

از اینکه بتونم لحظات شما

رو کمی پر کنم خوشحالم

برای من نظرات شما مهربونا

خیلی مهمه

شاد باشید

My Blog
My Archive
My Categories
Daily Links
Friends Link
Template By

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين
 
 
یکشنبه بیست و دوم دی 1387

دیوان عصیان

گره

فردا اگر ز راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانهء عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم

در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گوئی به عمق روح تو راهی داشت

لغزیده بود در مه آئینه
تصویر ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقهء گندم بود
موهای من ، خمیده و قیری رنگ

رازی درون سینهء من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه، بوته هیچ نمی روید !

زآنجا نگاه خستهء من پر زد
آشفته گرد پیکر من چرخید
در چارچوب قاب طلائی رنگ
چشم (( مسیح)) بر غم من خندید

دیدم اتاق درهم و مغشوش است
در پای من کتاب تو افتاده
سنجاق های گیسوی من آن جا
بر روی تختخواب تو افتاده

از خانهء بلوری ماهی ها
دیگر صدای آب نمی آید
فکر چه بود گربهء پیر تو
کو را به دیده خواب نمی آمد

بار دگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
می خواستم که با تو سخن گوید
اما خموش ماند به روی تو

آنگه ستارگان سپید اشک
سوسو زدند در شب مژگانم
دیدم که دست های تو چون ابری
آمد به سوی صورت حیرانم

دیدم که بال گرم نفس هایت
سائیده شد به گردن سرد من
گوئی نسیم گمشده ای پیچید
در بوته های وحشی درد من

دستی درون سینهء من می ریخت
سرب سکوت و دانهء خاموشی
من خسته زین کشاکش دردآلود
رفتم به سوی شهر فراموشی

بردم ز یاد اندوه فردا را
گفتم سفر فسانهء تلخی بود
ناگه به روی زندگیم گسترد
آن لحظهء طلائی عطرآلود

آن شب من از لبان تو نوشیدم
آوازهای شاد طبیعت را
آن شب به کام عشق من افشاندی
ز آن بوسه قطرهء ابدیت را

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  ساعت 14:0  توسط دونه برف  |   
 
جمعه هفدهم آبان 1387
شاهزاده کوچولو.....؟؟؟

 

شاهزاده

شاهزاده کوچلو چی می خوای

روی زمین جای تو نیست

اینجا امیدی به سحر برای فردای تو نیست

آفتاب غروبی نداریم

روزهای خوبی نداریم

واسه سفر به ناکجا یه اسب چوبی نداریم

شاهزده کوچلو اون بالا

به غم و آب و نون نبود

خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود

یه وقت مثه ماها نشی

خسته ،کلافه ،نیمه جون

تو حسرت یه تیکه ابر

دیدن یه رنگین کمون

اینجا دیگه نشونه ای از گل سرخ و لاله نیست

کنار ماه دودیمون نشونه هاله نیست

شاهزده کوچلو اون بالا

به غم و آب و نون نبود

خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود

تو شبا جای ستاره سکه شماری می کنیم

با گل های پلاستیکی عصرو بهاری می کنیم

کی گفته اینجا بمونی؟

پاشو برو به آسمون

همون جا پیش گل سرخ

تو خونه خودت بمون

شاهزده کوچلو چی می خوای

روی زمین جای تو نیست

اینجا امیدی به سحر برای فردای تو نیست

آفتاب غروبی نداریم

روزهای خوبی نداریم

واسه سفر به ناکجا یه اسب چوبی نداریم

شاهزده کوچلو اون بالا

به غم و آب و نون نبود

خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود

+ نوشته شده در  ساعت 23:39  توسط دونه برف  |   
 
شنبه بیستم مهر 1387
پاییز مهربان...

 

پاييز مهربان!


آوازهای رنگی خود را ز سر بخوان !
با برگهای قهوه ای و سرخ و زرد خويش
نقش هزار پرده ای از يادها بکش .....
لختی درنگ کن!
از سطر سطر دفتر يادم عبورکن!
با من کتاب خاطره ها را مرور کن!
تو يادگار عمر به تاراج رفته ای
در روزهای خاطره انگيزت
پيچيده عطر کودکی و نو جوانی ام
من دکمه های لباسم را
با دستهای مهر تو می بندم
در کوچه های خاطره انگيزت
دنبال عمر گمشده می گردم
گلدان شمعدانی و ياسم را
با قطره های مهر تو
آب می دهم
با من بمان!
با من بخوان!
همراه من کتاب زمان را ورق بزن :
زنگ دبستان را زدند...
احمد دوباره کنج حياط ايستاده است
خورشيد کم کمک به نوک کوههای غرب
نزديک می شود ....
اما هنوز از حسنک نيست يک خبر
معلوم نيست باز چرا دير کرده است!
فرياد اعتراض حيوانها می رسد به گوش :
بع بع .... مع مع
کبری هنوز پشيمان است
امسال هم دوباره کتابش را
زير درخت خانه اشان جا گذاشته
چوپان هنوز هم
دست از دروغ گويی خود برنداشته
با اينکه بره های قشنگش را
همين پارسال گرگ
از هم دريد و خورد .....
پاييز مهربان!
با من بساز!
با من برای کوچ پرستو غزل بساز!
من هم کتاب عمرو جوانی را
زير درخت سبز زمان جا گذاشتم
آموختم دروغ نگويم اما
اين گرگ نا بکار
يوسف من را
از هم دريد .....
............
دارد قطار حادثه از راه می رسد
پيراهنم کجاست‌ ؟؟
فانوس هم که نفت ندارد
کو ماه ؟؟ کو سوار ؟؟
باران حادثه است که می بارد
آن مرد در باران می رود
سد هم شکسته است
پطرس کجاست ؟؟
تاب و توان من هم از دست رفته است
بازی تمام شد!
اين دست آخر است ....
تقدير برد و من
ناباورانه باختم !
اما چقدر خوب
من گرگهای گله خود را شناختم .......

شاعر : اكوت

+ نوشته شده در  ساعت 15:27  توسط دونه برف  |   
 
دوشنبه دهم تیر 1387
اشعار کوتاه عاشقانه (مخصوص اس ام اس)

با تمام بی کسی هایم،کسی دارم هنوز... چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز
خنده را از من گرفتند دل قرارم را ربود.... با تمام این حرفها :دوستت دارم هنوز

 

اي واي نكنه عاشقي هامون دروغكي باشه
من دوست ندارم بوسه هامون يواشكي باشه

 

 

 

اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود
يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا

 

مي رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني
مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني
مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني

 

 با ادامه مطلب همراه باش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 2:26  توسط دونه برف  |   
 
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
عاشق شدم

عاشق شدم و محرم اینکار ندارم

فریاد که غم دارم و غمخوار ندارم

آن عیش که یاری دهدم صبر ندیدم
وان بخت که پرسش کندم یار ندارم

بسیار شدم عاشق و دیوانه ازین پیش
آن صبر که هر بار بد این بار ندارم

یک سینه پر از قصه‌ی هجر است ولیکن
از تنگ‌دلی طاقت گفتار ندارم

چون راز برون نفتدم از پرده که هر چند
گویند مرا گر به نگهدار ندارم

جانا چودل خسته به سودای تو دارم
او داند و سودای تو من کار ندارم

خون‌ریز شگرفست لبت سهل نگیرم
مهمان عزیز است غمت خوار ندارم

مرگم زتو دور افگند اندیشه‌ام اینست
اندیشه‌ی این جان گرفتار ندارم

خون شد دل خسرو ز نگهداشتن راز
چون هیچ کسی محرم اسرار ندارم

********************************************************

وقتی از تو خبری نیست
شادی من موندنی نیست
غصه اندازه نداره
نغمه من خوندنی نیست


وقتی از تو خبری نیست
روح من آسودنی نیست
قلب من آروم نداره
زندگی هم خواستنی نیست


وقتی از تو خبری نیست
لحظه ای آروم ندارم
با همه دنیا غریبم
از خودم خبر ندارم


می دونم که غصه داری
می دونم گلایه داری
مثل ابرای بهاره
گریه رو گریه میاری


وقتی از همه بریدم
عشق تو افسونگرم شد
قبله ای که آفریدم
قلب پاک دلبرم شد


وقتی از همه بریدم
تنها باورم تو بودی
تو شبای پر ستاره
تنها ماه من تو بودی


می دونم که بی قراری
می دونم آروم نداری
می دونم از دار و دنیا
حتی از من گله داری


وقتی از تو خبری نیست
واسه من بال و پری نیست
تو دل تنگ و صبورم
از حرارت اثری نیست


وقتی از تو خبری نیست
زندگیم نقش بر آبه
چشمای من غرق گریه
همه چی مثل سرابه


عشق من با تک سلامی
تو بیا اجابتم کن
نارنین بر آسمانی
قاصد رضایتم کن


خوب من ملامتم کن
لایق ندامتم کن
دست کم ای بهترینم
شرمی از اسارتم کن


عشق من با تک نگاهی
ناجی دنیای من باش
نازنین بر کهکشانی
شاهد پرواز من باش


وقتی از تو خبری نیست
لحظه ای آروم ندارم
با همه دنیا غریبم
از خودم خبر ندارم

********************************************************

+ نوشته شده در  ساعت 16:5  توسط دونه برف  |   
 
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
قسم به عشقمون

 

قسم به عشقمــــــون قسم همش برات دلواپســــم

قرار نبــود اینجوری شه یه هو بشی همه کســــم

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شــدم

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری

چگونه عمری از احساسه عشق شدی فراری

نگاهم کن دلم راعاشقانه هدیه کردم تو دریا باشو من جویبار عشقو در تو جاری

من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن ها من از بازی یک شعله ی سوزنده که آتش

زده بر دامان پروانه نمیترسم.

من از هیچ بودن ها از عشق نداشتن ها از بی کسی و خلوت انسانها میترسم.

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

من از عمق رفاقتها من از لطف صداقتها من من از بازیه نور در سینه ی بی قلبه

ظلمتها نمیترسم؛من از حرفه جدایی ها برگه آشنایی ها من از میلاد تلخه بی وفایی ها

می ترسم.

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم.

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

**********************************************************************************

نام من؟؟؟

نام من عشق است آيا ميشناسيدم؟

زخمي ام زخمي سراپا ميشناسيدم؟

با شما طي کرده ام راه درازي را
خسته هستم خسته آيا ميشناسيدم؟

راه شش صد ساله از دفتر حافظ
تا غزل هاي شما آيا ميشناسيدم

اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيده است
من همان خورشيدم آيا ميشناسيدم؟

پاي رهوارش شکسته سنگ دهر
اينک اين اافتاده از پا را ميشناسيدم؟

ميشناسد چشم هايم چهرهاتان را
همچناني که شما ها ميشناسيدم

اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد
در مبنديدم به حاشا ميشناسيدم؟

من همان دريا يتان اي رهروان عشق
رودهاي روح دريا ميشناسيدم

اصل من بودم بهانه بود فرعي بود
عشق قيس و حسن ليلا ميشناسدم

در کفه فرهاد تيغه من نهادم من
من بريدم بيستون را ميشناسيدم؟

مسخ کرده چهره ام را گر چه در اين ايام
با همين ديدار حتي ميشناسيدم

من همانم آشناي سالهاي دور
رفته ام از يادتان يا ميشناسيدم؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت 14:36  توسط دونه برف  |